کوچه های محله ای که چراغونی بود و سرتاسر جشن...حس خوبی بهم داد.

رفته بودم دنبال مامان ...

همه نذری به دست بیرون می آمدند...

همه نگاه ها به آسمون بود...

همه خندون بودند...

نور سبز رنگ مسجد محله به آدم میگفت : بگو  ..... یا عــــلی .....

اما ماه همچــــــــنان خودشو گرفته بود...! ما همچــــــــــنان صلوات میفرستادیم !


پــــــدر ...

آخه چه کلمه ای جلو اسمت بنویسم که احساسمو بگه ؟! نیست ! پیداش نمیکنم

اما اینو بدون که خیلی

دوســـــــــــــــــــــتت دارم.

به شیرینیه امروز بفرمایید میوه ی بهشــــــتی!

امروز روز . زامیاد . خورداد ماه . خوش باشین

خدایا شکر